تبليغاتX
سکوت طوفانی

كز كرده در گوشه ای دنجی از خود
فرو در اندیشه
در قعر خویشتن
از جاذبه ی زمین خوردنم، سیر میشوم
روياي فردا
پروازم می دهد ،
در اوج ناباوری ها
در ناکجا آباد تردید ،
فرودم می آورد
میان کوه های امید وسراب،
خسته از بیهودگی های راه
پاهایم نای رفتن را
گم می کنند
نشسته روی خاک
هم پای آن می شوم
تا چشمه ای جوشد...
سیرابتر از همیشه
بالهای امیدوارم را به هم میسایم
بوی خاک میگیرم
بوی آب
بوی سعادت
و ناخود آگاه جاری از این سرچشمه
به رود زمان می پیوندم
جاری در خویش
جاری در عمر،
تن به تن با سنگلاخ های رود سرنوشت
به هرسو پرتاب میشوم
تاب گیسوانم موجی دیگر می گيرد
معلق در طوفان سرنوشت
به باد ميسپارم خود را
شايد به دريايي پيوستم
كه در آن هيچ جز انديشه
من جاري نيست
دريايي كه در موج هايش
حقيقت پيداست
و من سلام گويم
و در تور ماهيگيرانش
به ابديت بپيوندم
چه سزاوار بر اين باور خود بودم
كه چرا صادق بايد بود
كه حقيقت تنهاست
كه منم تنها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 8:49  توسط شقایق  | 

من آن فرداي روشني هستم

كه خورشيد از پس نگاهم دوباره طلوع ميكند

و سپيده با صبح، تكرار نگاهم ميشود

خاكستر دردهايم را امروز به باد دادم

تا فردا شميم شكوفه ها را ميهمانم كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 23:53  توسط شقایق  | 

 

صداقت چشمان تو

 در برابر حرف هايم

عمري ست

به اندازه ي عمر يك قاصدك

در برابر طوفان ويرانگر پاييز

كوتاه

             و

                  مختصر

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 20:18  توسط شقایق  | 

آوار اين گذشته ي شلوغ

كي مي رسد

زلزله اي در من

تمامش كن

تمامش كن

تمامش كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 12:13  توسط شقایق 

سقوط اين رابطه

حرف يك روز و يك شب نيست

گذشته شك برانگيز يك روياست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 10:55  توسط شقایق  | 

ساقي ميكده گر مرا نديدست باز

پياله ي دستم اگرچه خاليست باز

گمان به حال خرابم مبر هرگز

چشمان مستت نور رهاييست باز

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:39  توسط شقایق 

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:11  توسط شقایق 

در تلاطم اين نا برابري ها دربه در خيابان ذهنم تلو تلو خوران به جلو مي روم گويي آثاري از بي چارگي در من نيست پس چيست اين مبهم جلد كرده ي روحم .در بالاي همه ي تنهايي ها باز سرم به سنگ مي خورد.خيالات و تفكراتم را هجي ميكنم چيزي پيش نمي رود. كاش پرواز را به خاطر مي سپردم تا ديگر باد را سرزنش نمي كردم تا آسمان مي دوم خنده ام مي گيرد . گويي دلم از خود بي خود شده هر چه به دنبال خيوشتن مي گردم ديوارها بيشتر برايم بلند مي شوند و سلام مي كنند. در نابرابري هاي اين نامردي ها چنين به حقارت نشستن عقل را از سر جدا ميكند. چگونه مي توان لحظه اي درنگ كرد با بد عهدي هاي روزگار. تا به خود بيايم لحظه ها برايم از دور دست دست تكان ميدهند لحظه ها را چيزي پر نمي كند. تمام اين تنهايي ها را به خود مي گويم اما چه خوب كه خدا هم مي شنود گويي تمام زندگاني ام را تقسيم كرده من در اين طرف اين رود پر خروشان هدايت خدا با سياهي دست و پنجه نرم مي كنم خدا برايم پلي به ميان مي آورد به ياد تمام تنهايي ها دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 13:23  توسط شقایق 

كاري از من بر نمي آيد

وقتتي كارگران غمخانه ام  تمام وقت در كارند

حتي برگه ترخيص غم هايم را امضاء كردم

اما گويي مجوز عبور نگرفتند

دليلي روشن: مواد اوليه فاسد است

.

.

.

چنديست تاريخ انقضاي من گذشته است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 10:55  توسط شقایق 

جاودانه ترین لحظه را میسازم

با مشتی از خس و خاشاک

تا دیگر

باد  ناتوان نباشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:8  توسط شقایق 

دست میکشم

بر شیشه های عرق کرده ی خیالم

تا شاید

پنجره احساسم

ترحم انگشتانم را بی شک

 باور کند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:45  توسط شقایق 

وداع کردم با خود

وقتی از زیر کلام تو عبور کردم

و بارانی که از دیشب می بارید

سیلی شد

 و من

 با بدرقه تو

متولد شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:29  توسط شقایق 

برگ پاییزم و از شاخه جدا ماندم

زیر پا ماندم و در کار خدا ماندم

خشک گشتم و زرد گشتم و زار

باد آمد و من دست به دعا ماندم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:25  توسط شقایق 

چه اندازه در این عالم فانی دردست

یارب تو رهایم کن زین همه بن بست

 دیگر نخواهم ماند در این ماتمکده پست

پس تو رهایم کن که نیست هیچ و همه بند است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:22  توسط شقایق 

لیاقت می خواهد

وجود پاک صحرا را باد نوازش کند

و چه حقارتی

که من نوازشگر

طوفان تنهاییم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:14  توسط شقایق 

مي خواهم  بگويم ......
فقر  همه جا سر مي كشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......
فقر ،چيزي را « نداشتن » است ، ولي  آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتاب هاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند ......
فقر ، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود .....
فقر ،  همه جا سر مي كشد ........
فقر ، شب را« بي غذا » سر كردن نيست ..
فقر ، روز را « بي انديشه»  سر كردن است ..

دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 12:54  توسط شقایق 

قاضی تقدیر با من ستمی کرده است

 به داوری میان ما را که خواهد گرفت؟

 من همة خدایان را لعنت کرده­ام

همچنان که مرا

خدایان

 و در زندانی که از آن امید گریز نیست

 بداندیشانه

بی­گناه بوده­ام!

 

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 13:22  توسط شقایق 

 

ندیدمت

اما چشمهایم را بازتر کردم

نشنیدمت

اما هر روز گوش هایم را تیز تر کردم

نگفتمت

اما سکوتم را سرشار از سخن کردم

نبوییدمت

اما سالهاست مست از کوچه هوایت میگذرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:59  توسط شقایق 

کودکیم را فریاد زدم

تا چین های پیشانیم

همچون چین دامن کودکیم در باد باز شود.

سخت بود

 اما صدای خنده های دوستانم

در باد پیچید

قطره اشکی بر گونه هایم سر خورد

و چه زیبا بود

خاطره ی سرسره بازی هایم

دیریست در خاطره هایم میگردم

شاید عروسکم را پیدا کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:47  توسط شقایق 

 

سخن گفتن را دوست دارم

امروز دیگر نه

گوش سپردن را ترجیح می دهم

تا چشم هایم هم اندکی بازتر شوند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:41  توسط شقایق  | 

در پشت صدا پنهان

مي دود هردم در ميان شبهايم

تلنگري بر شيشه هاي يخ زده خيالم مي زند

آرام با نوازشگر با ناز

در گوش هر چلچله ي باغ ذهنم اميد را زمزمه مي كرد

 در قدم هاي بي اندازه ي ذهنم

 قدم به قدم نزديك مي شود

 اما همچون سرابيست

 كه كوير تشنه ي نگاهم را تشنه تر مي كند

 و شرمسار قطره اي از نگاهش

 سراپا انتظار

 آري اين عشق سرابيست.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:56  توسط شقایق  | 

شراب و سكوت و باران

مراتسلي نيست

خروج تو از خانه بود

 كه مرا تسلي بود

تو ديري است 

 در باران هستي

خانه ي ترا در باران

گم كردم

 باران خانه ي ترا مي شناسم 

 برگ خانه ات را 

 ديده بودم 

 اكنون پنجره هاي خانه ات

 در گل هاي ياس 

 گم است

گل هاي ياس را

بر گيسوان مي بافي

 هزار ساقه ي ياس را 

 ديده ام

كه در خانه ي ما گل نمي دهد 

 هزار ياس را در گلدان 

 در بازار ديده ام 

 كه بوي ترا دارد

من در باران

به آتشبازي رفتم 

 آتشبازي را در گذشته 

 درخانه ي تو ديده بودم

 باران را 

 امروز در خانه ي تو

 ديدم 

 آتشبازي مرا يافت 

 باران مرا رها كرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:19  توسط شقایق  | 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود

آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم

سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:49  توسط شقایق  | 

کوه‌ها با هم‌اند و تنهاي‌اند هم‌چو

                                              ما، باهمان ِ تنهايان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:0  توسط شقایق  | 

به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم،

به تو مي‌انديشم

 و زمان را لمس مي‌کنم

معلق و بي‌انتها عُريان.

 مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم.

آسمان‌ام ستاره‌گان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه مي‌بندد

رقصان در جان ِ سبز ِ خويش. 

 از تو عبور مي‌کنم چنان که تُندری از شب.

 مي‌درخشم و فرومي‌ريزم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:3  توسط شقایق  | 

اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد. اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من مي‌گذرد. اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ در من مي‌گذرد. □ در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم. نيلوفر و باران در تو بود خنجر و فريادي در من، فواره و رويا در تو بود تالاب و سياهي در من. در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم. □ من برگ را سرودي کردم سر سبزتر ز بيشه من موج را سرودي کردم پُرنبض‌تر ز انسان من عشق را سرودي کردم پُرطبل‌تر ز مرگ سرسبزتر ز جنگل من برگ را سرودي کردم پُرتپش‌تر از دل ِ دريا من موج را سرودي کردم پُرطبل‌تر از حيات من مرگ را سرودي کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14:59  توسط شقایق  | 

تمامي‌ مُرده‌گان بودم:

 مُرده‌ی پرنده‌گاني که مي‌خوانند و خاموش‌اند،

 مُرده‌ی زيباترين ِ جانوران بر خاک و در آب،

 مُرده‌ی آدميان از بد و خوب.

من آن‌جا بودم در گذشته بي‌سرود. 

 با من رازی نبود نه تبسمي نه حسرتي.

به‌مهر مرا بي‌گاه در خواب ديدی و با تو بيدار شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14:53  توسط شقایق  | 

از بختياري ماست شايد که آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:30  توسط شقایق  | 

در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد . خودم را در پس در تنها نهادم و به دورن رفتم : اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد . سايه‌اي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد . پسي من كجا بودم ؟ شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو مي‌رفت . من در پس در تنها مانده بودم . هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام . گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ، در گنگي آن ريشه داشت . آيا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود . و من در تاريكي خوابم برده بود . در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هشياري خلوت خوابم را آلود . آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان فكري در پي در تنها مانده بود . پس من كجا بودم ؟ حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم . همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم : آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط شقایق  | 

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت. و صدا در جاده بي طرح فضا مي‌رفت. از مرزي گذشته بود در پي مرز گمشده مي‌گشت، كوهش سنگين نگاهش را بريد. صدا از خود تهي شد و به دامن كوه آويخت: پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده. و كوه از خوابي سنگين پر بود. خوابش طرحي رها شده داشت. صدا زمزمه بيگانگي را بوييد، برگشت، فضا را از خود گذر داد و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد. كوه از خواب سنگين پر بود. ديري گذشت، خوابش بخار شد. طنين گمشده‌اي به رگهايش وزيد پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده. سوزش تلخي به تار و پودش ريخت. خواب خطاكارش را نفرين فرستاد و نگاهش را روانه كرد. انتظاري نوسان داشت. نگاهي در راه مانده بود و صدايي در تنهايي مي گريست

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:54  توسط شقایق  |