كز كرده در گوشه ای دنجی از خود
فرو در اندیشه
در قعر خویشتن
از جاذبه ی زمین خوردنم، سیر میشوم
روياي فردا
پروازم می دهد ،
در اوج ناباوری ها
در ناکجا آباد تردید ،
فرودم می آورد
میان کوه های امید وسراب،
خسته از بیهودگی های راه
پاهایم نای رفتن را
گم می کنند
نشسته روی خاک
هم پای آن می شوم
تا چشمه ای جوشد...
سیرابتر از همیشه
بالهای امیدوارم را به هم میسایم
بوی خاک میگیرم
بوی آب
بوی سعادت
و ناخود آگاه جاری از این سرچشمه
به رود زمان می پیوندم
جاری در خویش
جاری در عمر،
تن به تن با سنگلاخ های رود سرنوشت
به هرسو پرتاب میشوم
تاب گیسوانم موجی دیگر می گيرد
معلق در طوفان سرنوشت
به باد ميسپارم خود را
شايد به دريايي پيوستم
كه در آن هيچ جز انديشه
من جاري نيست
دريايي كه در موج هايش
حقيقت پيداست
و من سلام گويم
و در تور ماهيگيرانش
به ابديت بپيوندم
چه سزاوار بر اين باور خود بودم
كه چرا صادق بايد بود
كه حقيقت تنهاست
كه منم تنها.
من آن فرداي روشني هستم
كه خورشيد از پس نگاهم دوباره طلوع ميكند
و سپيده با صبح، تكرار نگاهم ميشود
خاكستر دردهايم را امروز به باد دادم
تا فردا شميم شكوفه ها را ميهمانم كند
صداقت چشمان تو
در برابر حرف هايم
عمري ست
به اندازه ي عمر يك قاصدك
در برابر طوفان ويرانگر پاييز
كوتاه
و
مختصر
آوار اين گذشته ي شلوغ
كي مي رسد
زلزله اي در من
تمامش كن
تمامش كن
تمامش كن
سقوط اين رابطه
حرف يك روز و يك شب نيست
گذشته شك برانگيز يك روياست
ساقي ميكده گر مرا نديدست باز
پياله ي دستم اگرچه خاليست باز
گمان به حال خرابم مبر هرگز
چشمان مستت نور رهاييست باز
در تلاطم اين نا برابري ها دربه در خيابان ذهنم تلو تلو خوران به جلو مي روم گويي آثاري از بي چارگي در من نيست پس چيست اين مبهم جلد كرده ي روحم .در بالاي همه ي تنهايي ها باز سرم به سنگ مي خورد.خيالات و تفكراتم را هجي ميكنم چيزي پيش نمي رود. كاش پرواز را به خاطر مي سپردم تا ديگر باد را سرزنش نمي كردم تا آسمان مي دوم خنده ام مي گيرد . گويي دلم از خود بي خود شده هر چه به دنبال خيوشتن مي گردم ديوارها بيشتر برايم بلند مي شوند و سلام مي كنند. در نابرابري هاي اين نامردي ها چنين به حقارت نشستن عقل را از سر جدا ميكند. چگونه مي توان لحظه اي درنگ كرد با بد عهدي هاي روزگار. تا به خود بيايم لحظه ها برايم از دور دست دست تكان ميدهند لحظه ها را چيزي پر نمي كند. تمام اين تنهايي ها را به خود مي گويم اما چه خوب كه خدا هم مي شنود گويي تمام زندگاني ام را تقسيم كرده من در اين طرف اين رود پر خروشان هدايت خدا با سياهي دست و پنجه نرم مي كنم خدا برايم پلي به ميان مي آورد به ياد تمام تنهايي ها دوستت دارم
كاري از من بر نمي آيد
وقتتي كارگران غمخانه ام تمام وقت در كارند
حتي برگه ترخيص غم هايم را امضاء كردم
اما گويي مجوز عبور نگرفتند
دليلي روشن: مواد اوليه فاسد است
.
.
.
چنديست تاريخ انقضاي من گذشته است
با مشتی از خس و خاشاک
تا دیگر
باد ناتوان نباشد...
بر شیشه های عرق کرده ی خیالم
تا شاید
پنجره احساسم
ترحم انگشتانم را بی شک
باور کند
وداع کردم با خود
وقتی از زیر کلام تو عبور کردم
و بارانی که از دیشب می بارید
سیلی شد
و من
با بدرقه تو
متولد شدم...
برگ پاییزم و از شاخه جدا ماندم
زیر پا ماندم و در کار خدا ماندم
خشک گشتم و زرد گشتم و زار
باد آمد و من دست به دعا ماندم
چه اندازه در این عالم فانی دردست
یارب تو رهایم کن زین همه بن بست
دیگر نخواهم ماند در این ماتمکده پست
پس تو رهایم کن که نیست هیچ و همه بند است
وجود پاک صحرا را باد نوازش کند
و چه حقارتی
که من نوازشگر
طوفان تنهاییم
دکتر شريعتي
قاضی تقدیر با من ستمی کرده است
به داوری میان ما را که خواهد گرفت؟
من همة خدایان را لعنت کردهام
همچنان که مرا
خدایان
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بداندیشانه
بیگناه بودهام!
"شاملو"
ندیدمت
اما چشمهایم را بازتر کردم
نشنیدمت
اما هر روز گوش هایم را تیز تر کردم
نگفتمت
اما سکوتم را سرشار از سخن کردم
نبوییدمت
اما سالهاست مست از کوچه هوایت میگذرم.
کودکیم را فریاد زدم
تا چین های پیشانیم
همچون چین دامن کودکیم در باد باز شود.
سخت بود
اما صدای خنده های دوستانم
در باد پیچید
قطره اشکی بر گونه هایم سر خورد
و چه زیبا بود
خاطره ی سرسره بازی هایم
دیریست در خاطره هایم میگردم
شاید عروسکم را پیدا کنم.
سخن گفتن را دوست دارم
امروز دیگر نه
گوش سپردن را ترجیح می دهم
تا چشم هایم هم اندکی بازتر شوند
در پشت صدا پنهان
مي دود هردم در ميان شبهايم
تلنگري بر شيشه هاي يخ زده خيالم مي زند
آرام با نوازشگر با ناز
در گوش هر چلچله ي باغ ذهنم اميد را زمزمه مي كرد
در قدم هاي بي اندازه ي ذهنم
قدم به قدم نزديك مي شود
اما همچون سرابيست
كه كوير تشنه ي نگاهم را تشنه تر مي كند
و شرمسار قطره اي از نگاهش
سراپا انتظار
آري اين عشق سرابيست.
مراتسلي نيست
خروج تو از خانه بود
كه مرا تسلي بود
تو ديري است
در باران هستي
خانه ي ترا در باران
گم كردم
باران خانه ي ترا مي شناسم
برگ خانه ات را
ديده بودم
اكنون پنجره هاي خانه ات
در گل هاي ياس
گم است
گل هاي ياس را
بر گيسوان مي بافي
هزار ساقه ي ياس را
ديده ام
كه در خانه ي ما گل نمي دهد
هزار ياس را در گلدان
در بازار ديده ام
كه بوي ترا دارد
من در باران
به آتشبازي رفتم
آتشبازي را در گذشته
درخانه ي تو ديده بودم
باران را
امروز در خانه ي تو
ديدم
آتشبازي مرا يافت
باران مرا رها كرد .
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود
آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم
سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
ما، باهمان ِ تنهايان
به تو ميانديشم
و زمان را لمس ميکنم
معلق و بيانتها عُريان.
ميوزم، ميبارم، ميتابم.
آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه ميبندد
رقصان در جان ِ سبز ِ خويش.
از تو عبور ميکنم چنان که تُندری از شب.
ميدرخشم و فروميريزم ...
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که در من ميگذرد. اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من ميگذرد. اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ در من ميگذرد. □ در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم. نيلوفر و باران در تو بود خنجر و فريادي در من، فواره و رويا در تو بود تالاب و سياهي در من. در گذرگاهات سرودي ديگرگونه آغاز کردم. □ من برگ را سرودي کردم سر سبزتر ز بيشه من موج را سرودي کردم پُرنبضتر ز انسان من عشق را سرودي کردم پُرطبلتر ز مرگ سرسبزتر ز جنگل من برگ را سرودي کردم پُرتپشتر از دل ِ دريا من موج را سرودي کردم پُرطبلتر از حيات من مرگ را سرودي کردم.
مُردهی پرندهگاني که ميخوانند و خاموشاند،
مُردهی زيباترين ِ جانوران بر خاک و در آب،
مُردهی آدميان از بد و خوب.
من آنجا بودم در گذشته بيسرود.
با من رازی نبود نه تبسمي نه حسرتي.
بهمهر مرا بيگاه در خواب ديدی و با تو بيدار شدم.
در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد . خودم را در پس در تنها نهادم و به دورن رفتم : اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد . سايهاي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد . پسي من كجا بودم ؟ شايد زندگيام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوتها را بهم ميزد و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو ميرفت . من در پس در تنها مانده بودم . هميشه خودم را در پس يك در تنها ديدهام . گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ، در گنگي آن ريشه داشت . آيا زندگيام صدايي بي پاسخ نبود ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود . و من در تاريكي خوابم برده بود . در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هشياري خلوت خوابم را آلود . آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان فكري در پي در تنها مانده بود . پس من كجا بودم ؟ حس كردم جايي به بيداري ميرسم . همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم : آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بود.
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت. و صدا در جاده بي طرح فضا ميرفت. از مرزي گذشته بود در پي مرز گمشده ميگشت، كوهش سنگين نگاهش را بريد. صدا از خود تهي شد و به دامن كوه آويخت: پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده. و كوه از خوابي سنگين پر بود. خوابش طرحي رها شده داشت. صدا زمزمه بيگانگي را بوييد، برگشت، فضا را از خود گذر داد و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد. كوه از خواب سنگين پر بود. ديري گذشت، خوابش بخار شد. طنين گمشدهاي به رگهايش وزيد پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده. سوزش تلخي به تار و پودش ريخت. خواب خطاكارش را نفرين فرستاد و نگاهش را روانه كرد. انتظاري نوسان داشت. نگاهي در راه مانده بود و صدايي در تنهايي مي گريست